نمایش نوار ابزار

نقدی بر کتاب «مراغه» : به قلم آقای یونس مروارید

 

 

نقدی بر کتاب «مراغه»

به قلم آقای یونس مروارید

             جناب آقای یونس مروارید که خود متولّد شهر فرهنگی مراغه هستند در چاپ دوّم کتاب مراغه[۱] مطالبی پیرامون آب و خاک شهر بناب آورده‌اند که کاملاً غیرتحقیقی و مغرضانه به نظر می‌رسند. در چاپ دوّم کتاب مزبور، که با شهرستان ‏شدن بناب و استقلال این شهر از مراغه مصادف شده و به نظر نگارنده موضوع اخیر احتمالاً باعث تکدّر خاطر و دلواپسی نامبرده گردیده است، ایشان شهر بناب را آماج تهمت‌های خود قرار داده‏ اند. بی‌شک، بی‌جواب گذاشتن اظهارات ایشان گشودن راه به روی کسانی است که قلم به بیراهه می‌زنند و گمان می‌کنند می‌توانند در مسیر تاریخ تأثیرگذار باشند.

جناب آقای محمود پدرام، پژوهشگر میراث فرهنگی آذربایجان غربی، در گزارش تحقیقی خود تحت عنوان «دو پیشینۀ در حال زوال بناب»، برابر نامۀ شمارۀ ۱۷۱۳/۱۱/۱۳ در تاریخ ۸/۴/۱۳۷۴ به ادارۀ کلّ میراث فرهنگی آذربایجان شرقی می‌نویسد:

… فشارهای ناشی از ارتفاعات سهند و از دیگر سو ارتفاع کم و با سطح دریاچه که موجب گسترش سفرۀ وسیع آب زیرزمینی قابل شرب می‌باشد و هم چنین در این منطقه وجود ابرهای باران‌زای مدیترانه و دریای سیاه، موجب بارش باران به حدّ وفور می‌گردد و از جهت حاصلخیزی خاک که به گونۀ دشت پهن و مسطّحی با ماهورهای جزئی و کم‌ارتفاع، همگی حکایت از زیست انسان‌ها در قرون و اعصار گذشته در این منطقه را می‌نماید [کذا]… .

قبل از هر چیز، مطالب کتاب نامبرده دربارۀ بناب را مرور می‌کنیم:

  • صفحۀ ۷۱، سطر ۲۰: «بناب که از زیر آب‌های شور و تلخ بیرون آمده و هیچ آثار قدیمی در وی مشاهده نمی‌شود… .»
  • صفحۀ ۷۱ سطر ۲۱: «بناب از آب جاری، محروم و هیچ رودخانه‌ای به این ناحیه وارد نمی‌شود.»
  • صفحۀ ۷۳، سطر ۲۱: «مردم [بناب] با زحمات طاقت‌فرسایی از زمین شور و خشک موفّق به تولید انواع محصولات اعمّ از غلّات و حبوبات و میوه‌جات و صیفی جات می‌گردند.»[۲]
  • صفحۀ ۷۱، سطر ۳: «آبی که در نتیجۀ حفر چاه‌ها از زمین [بناب] بیرون می‌آید کاملاً شور است.»
  • صفحۀ ۶۹، سطر ۲۰: «آب چاه‌های بناب شور است.»
  • صفحۀ ۲۵، سطر ۴: «زمین بناب، شوره‌زار است.»
  • صفحۀ ۷۱، سطر ۹: «البتّه این زمین‌ها باتلاقی و شور و تلخ است.»
  • صفحۀ ۶۹: «بناب از لحاظ کشاورزی دارای اهمّیّت فوق‌العاده و با حفر گودالی به عمق ۵/۱ متر، می‌توان به آب رسید. یعنی شهری که بنیان آن بر آب است. یگانه وسیلۀ آبیاری اراضی و آب آشامیدنی اهالی، چاه‌هایی است که در این ناحیه حفر گردیده است. آب این چاه‌ها شور است.»
  • صفحۀ ۶۹، سطر ۲۴: «بناب در نتیجۀ عقب‌نشینی دریاچۀ ارومیه و بیرون آمدن زمین از زیر آب به وجود آمده است.»[۳]
  • صفحۀ ۷۱، سطر ۴: «می‌توان گفت که آب این چاه ‏ها همان آب دریاچۀ ارومیه است.»
  • صفحۀ ۷۱، سطر ۱۶: «بناب جلگه‌ای است یک نواخت و از خاک شور و نرمی تشکیل یافته است.»
  • صفحۀ ۷۱، سطر۲۰: «بناب از زیر آب‌های شور و تلخ بیرون آمده.»

         با این حال، برخلاف اظهارات آقای مرواید، مؤلّف کتاب مراغه، خاک هیچ یک از شهرهای سواحل دریاچۀ ارومیه شوره‌زار نیست؛ آب بناب از دریاچۀ ارومیه تأمین نمی‌شود و محصولات کشاورزی شهرهای ساحلی شیرین است. به ویژه اینکه، در بناب بیشترین محصول کشاورزان انگور است و ۲۱ کارخانۀ سبزه پاک‌کنی صادراتی فعّال در آن وجود دارد؛ و اینها دلایل محکمی هستند بر ردّ ادّعاهای نامبرده.[۴]

حال، ادامۀ سخنان متناقض نامبرده را در مورد بناب از کتاب خودشان می‌خوانیم:

  • صفحات ۷۱ و ۷۲، سطر ۲۶ الی…: «این رودخانۀ صوفی از طرف شرق، وارد خاک بناب شده و جهت آبیاری اراضی به سه شاخه تقسیم می‌گردد: یک شاخۀ آن از قسمت جنوبی بناب گذشته و پس از مشروب کردن مزارع و باغات جنوب به دریاچۀ ارومیه می‌ریزد که این شاخه در بناب معروف به صوفی‌چای می‌باشد.[۵] شاخۀ دوّم از قسمت شمالی بناب گذشته و این شاخه هم پس از مشروب کردن ناحیۀ شمالی به دریاچۀ ارومیه وارد می‌گردد. این شاخه هم به «قوبی‌چای» معروف است. شاخۀ سوّم از وسط دو شاخۀ شمالی و جنوبی می‌گذرد و به «مهرآباد آرخی»، یعنی نهر مهرآباد، معروف می‌باشد».[۶]

      بهتر است توصیف شهر بناب را از زبان یک جهانگرد غربی به نام راولینسون و نیز چند منبع داخلی دیگر بخوانیم و آن را با نوشته‌های آقای مروارید مقایسه کنیم تا درجۀ اعتبار نوشته‌های ایشان روشن گردد. هنری راولینسون، افسر مأمور ارتش انگلیس در ایران که در سال ۱۲۴۵ ﻫ.ق. از بناب بازدید کرده است، در مورد این شهر چنین می‌نویسد:

      « ….. در اطراف شهر تا مسافت بیش از یک فرسنگ در همه‌سو میوه‌خانه‌ها [یعنی خانه‌باغ‌های ایرانی] و تاکستان‌های فراوان دیده می‌شد. اعتدال آب‏وهوا که ناشی از همجواری با دریاچه [ارومیه] است، بناب را برای کاشت تاک، از هر جهت، جایی مطلوب و مساعد می‌ساخت و به همین سبب در بناب، انگور فراوان به‌ دست می‌آید و به تبریز، صادر می‌شود. کوچه‌های تمیز و جوی‌های آب روان و درخت‌کاری‌های منظّم و خوش‌منظر، این شهر را تا اندازه‌ای شبیه شهر خوی می‌ساخت که از پاکیزه‌ترین و منظّم‌ترین شهر‌های ایران بود… ..» .[۷]

       « …..   در بناب، بازار و چندین کاروانسرای بزرگ وجود داشت. این شهر که از توابع مراغه، محسوب می‌شد، همه‌ساله چهارهزار تومان به صندوق دولت مالیات می‌پرداخت… »  .[۸]

 «…… و چهارصد تن سپاهی به ارتش آذربایجان می‌فرستاد. از ویژگی‌های بناب، مثل سایر شهرهایی که در پیرامون دریاچۀ ارومیه قرار داشت، فراوانی آب بود. چندین پا در زیر زمین، آب فراوان، جریان داشت که روستائیان محلّ با کندن چاه و تهیّۀ قنات از آن استفاده می‌کردند. آب آشامیدنی محلّ و مصرف پاره‌ای از تاکستان‌ها از رود صوفی‌چای یا صافی‌چای تأمین می‌شود… »  .[۹]

 «….بناب معروف‌ترین و آبادترین منطقۀ کشاورزی و دامداری و باغداری شهرستان است. از نظر مسایل اقتصادی، تولید انگور مرغوب و صیفی‌جات و حبوبات و… که جنبۀ صادراتی دارد…»  .[۱۰]

        آقای مروارید در سطر۲۰ صفحۀ ۷۱ کتاب خود اظهار می‌دارد که در بناب هیچ نوع آثار قدیمی مشاهده نمی‌گردد. در حقیقت، اصل مشکل ایشان به همین موضوع برمی‏گردد. ایشان این میزان مطلب جعل می‌کنند، کلّ اراضی کشاورزی شهر را شوره‌زار، مردم را در کارزار با زمین شور و از زیرِ دریا بیرون‏ آمده توصیف می‌کنند و آب چاه‌ها را شور و رودخانه‌ها را کور می‌بینند تا بگویند در بناب از آثار تاریخی و تمدّن خبری نیست و این شهر شوره‌زار، دارای آبی شور و بدون رودخانه است و جای مناسبی برای زندگی انسان نیست؛ و این شهر بی‌جهت شهرستان شده است. دلواپسی ایشان از توسعه و پیشرفت این شهر در تمام صفحات کتاب ملموس است. برای اطّلاعات بیشتر در مورد آثار تاریخی بناب، خوانندگان را به فصل ششم کتاب حاضر ارجاع می‌دهیم و قضاوت در مورد آثار تاریخی این شهر را به خود آنان وا می ‏گذاریم.

    علاوه بر آنچه گفته شد، آقای مروارید مطلبی را از زبان مؤلّف محترم سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیگ در خصوص بناب بیان کرده که در خود سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیگ چنین مطلبی وجود ندارد. متأسّفانه، این مطلب مجعول، به گمان صحّت، در طول زمان مورد استناد خوانندگان و پژوهشگران دیگر نیز قرار گرفته است.

مؤلّف سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیگ در صفحۀ ۱۲۵ جلد اوّل این کتاب دربارۀ بناب می‌نویسد:

  « ….. باری قریب به ظهر از آنجا به سوی «بناب» حرکت نمودیم. عصری به آنجا رسیدیم. به کاروانسرایی که مخصوص مسافرین است، حجره‌ای گرفته منزل کردیم. بعد از ادای نماز و صرف چایی با یوسف عمو به گردش رفتیم. بازار و چهارسو دارد امّا کاروانسراها برای اقامت تجّار نیست. از بازار بیرون شدیم. هر چند این قصبه از مضافات مراغه به شمار می‌رود امّا جای بزرگ و قصبۀ معتبری است. خانه‌ها تماماً از خشت ‏خام ساخته شده دیوارها همه از گل مهر است. بنای سنگی ابداً دیده نمی‌شود. اسباب ثروت و معیشت اهالی آنجا نیز مانند مراغه از باغات میوه و خشکبار است. مردمان این شهر اغلب کارکن و تلاشگر و قانع بوده، مسرف و تلف‌کننده نیستند. گویا درست‌کار هم هستند. زیرا در میانشان ورشکستگی و افلاس دیده نشده است. با اینکه اهالی غالباً بی‌سوادند باز به اخلاقشان فساد راه نیافته است. مردم‌آزار و شریر نیستند. خصوصاً به صفات پسندیده مهمان‌دوستی و غریب‌نوازی متّصفند… و … هر چند که خارج ایران، از اوصاف حمید مردی باتقوا، وطن‌دوست، رضوان‌جایگاه آقا علی، قاضی شهر، تفصیل‌ها شنیده بودم، در اینجا نیز همۀ مردم را از او راضی دیده، در ذکر نام نیک آن عالم، همۀ اهالی یک‌ زبان بودند. از جمله نقل می‌کردند که در فساد و عصیان شیخ عبیداللّه که خدایش با عبیداللّه ابن‌ زیاد محشور گرداند… شنیدم از جانب دولت در پاداش این خدمت به لقب «سیف‌العلما»  ملقّب گشت… ..» .[۱۱]

اما آقای مروارید در سطر ۲۱ صفحۀ ۷۲ کتاب خود رسم امانت‌داری در نقل مطالب علمی را زیر پا گذاشته و مطالب سیاحت‌نامه را چنین جعل نموده است:[۱۲]

     «…… بنا به نوشته ابراهیم‌بیگ، سیّاح معروف که در جلد دوّم سیاحت‌نامه خود نوشته است، بناب سابقاً خیلی کوچکتر از امروز بوده است. ابراهیم‏ بیگ می‌نویسد: بناب از دو محلّه تشکیل یافته: محلّۀ گزاوشت و محلّۀ مهرآباد. این دو محلّه به هم متصل نبوده و با هم فاصله داشتند. گزاوشت که محلّ تجمّع عموم مردم بناب است و مهرآباد، محلّۀ ارمنی‌ها می‌باشد که به شغل مشروب‌فروشی اشتغال دارند. ولی امروز در نتیجه بزرگ شدن شهر، این دو محلّه به‌هم متصل شده و کلاً مسلمان می‌باشند. محلّات دیگری به نام‌های کودکندی و تازه‌کند و محلّات مزبور اضافه شده است و… » .[۱۳]

      ابراهیم‌بیگ، چنان‌که از کتابش پیداست، از دست این‌گونه اشخاصِ سیاه‌نما در ناله و افغان بوده ، اما متأسّفانه از بازی روزگار از نوشته‌های خود او نیز به این صورت سوء‌استفاده شده است! مطالبی که آقای مروارید از زبان ابراهیم‌بیگ در مورد بناب بیان کرده، به غیر از کتاب مراغه به قلم ایشان، در هیچ کجای کتاب سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیگ وجود ندارد. شاید این هم شکل جدیدی از نویسندگی باشد!

در صفحۀ ۳۱ کتاب بررسی‌های باستان‌شناختی منطقۀ بناب، به قلم آقای علی صدرائی، نیز نوشتۀ آقای مروارید مورد نقد قرار گرفته است. از این قبیل کم و زیاد نویسی‏ ها و جعل مطلب در کتاب جناب آقای مروارید زیاد دیده می‌شود. به طور مثال، ایشان در بخش «آثار تاریخی بناب» نوشته‌اند: دو اثر تاریخی در بناب وجود دارد: مسجد مهرآباد و مسجد گزاوش. البتّه، شاید درست بود که می‌نوشتند ایشان تنها با این دو اثر تاریخی بناب آشنا هستند. در اینجا، برای اطّلاعات بیشتر در مورد آثار تاریخی بناب، دوباره خوانندگان محترم را به فصل ششم کتاب حاضر ارجاع می‌دهیم تا خود در این مورد به داوری بنشینند.

ایشان، ضمن مطالب فوق، اشاره می‌کنند که «محلّات دیگری به نام‌های کودکندی و تازه‌کند و محلّات مزبور اضافه شده است و…». در حالی که محلّۀ ــ به قول او ــ کودکندی (همان محلّۀ کُردجَلدی)، نه تنها جدیداً اضافه نشده بلکه یکی از محلّات قدیمی در مسیر جادّۀ ابریشم و در کنار دروازۀ گاودول و محال بوده و تازه‌کند نیز محلّه نیست بلکه یکی از روستاهای شهر بناب، واقع در سمت جنوبی شهر، است.

به تازگی نیز کتابی به نام تاریخ بناب به روایت تصویر از آقای یوسف بیگ‏ باباپور و افسانه حصیری، از سوی انتشارات مجمع ذخایر اسلامی، به چاپ رسیده است. تمامی مطالب این کتاب دربارۀ بناب از کتاب مراغه آقای مروارید رونوشت‏ برداری شده و عکس‌های آن نیز از آرشیو ادارۀ میراث فرهنگی بناب گرفته شده ‏اند. نویسندگان کتاب مزبور حتّی این زحمت را به خود نداده‌اند تا حدّاقلّ چند روز به شهر بناب سفر کنند و در مورد مطالب کتاب تحقیق نمایند. آنان در صفحات آخر این کتاب رونوشت چند سند مربوط به بناب را چاپ کرده‌اند امّا اسمی از منبع آن اسناد نیاورده‌اند. گفتنی است اصل این اسناد در اختیار نگارندۀ حاضر قرار دارد که رونوشت بیش از ده سند خطّی را در اختیار خانم حقیقت‌دوست قرار داده بود. خانم حقیقت‌دوست، طبق اظهار خودشان، این اسناد را به آقای یوسف بیگ‏ باباپور داده بودند تا در مورد آنها نظر اصلاحی بدهند امّا فرد اخیرالذکر متأسّفانه این اسناد را، بدون اطّلاع راقم این سطور، به نام خود چاپ کرده است!

الغــرض دور زمان راه تـکامـل پــــویــد
در عجب با پر کاه و علف و خار و خسک
ما چرا راه به‌ این گردش دوران زده‌ایم
سد بر معبـر این سیل خـروشان زده‌ایم

(حاجی قادر یزدان‌پناه)

  ادامه در کتاب دو جلدی نگاه نگاره ها ، ( به همراه  عکس های مرمتی و نقشه ی بناها )

[۱]. مروارید ۱۳۷۲

  1. متأسّفانه، ایشان به روش و شیوۀ کاشت و برداشت میوه‌جات و محصولات کشاورزی و… در زمین شور و خشک اشاره‌ای نکرده‌اند!

[۳]. بناب از رسوب‌گذاری رودخانه‌های صوفی و ماه‌پری در دامنه‌های سهند طیّ میلیون‌ها سال به وجود آمده است نه از عقب‌نشینی دریاچۀ ارومیه.

[۴]. اگر منظور ایشان کناره‌های نزدیک دریاچۀ ارومیه باشد، باید گفت که در آن کناره‌ها مردم کشاورزی نمی‌کنند. این کناره‌ها از اراضی کشاورزی شهر فاصلۀ بسیار زیادی دارند.

[۵]. گویا مؤلّف محترم فراموش کرده است که در صفحۀ ۷۱، سطر ۲۱ نوشته بود هیچ رودخانه‌ای به این ناحیۀ بناب وارد نمی‌شود. نویسنده هم در اینجا و هم در چاپ اوّل، «صوفی‌چای» نوشته (نک. صفحۀ ۱۰ سطر ۱۰) امّا در صفحات بعدی به‌تدریج نام آن به «صافی‌چای» تغییر یافته است.

[۶]. سخنان آقای راولینسون، جهانگرد معروف، در فصل دوّم این کتاب (رودخانه‌های تمدّن‌ساز بناب)، به اثبات می‌رسد.

[۷]. خیری ۱۳۸۶، ۳۷۷

[۸]. زین ‏العابدین مراغه ‏ای ۱۳۵۳

[۹]. زین ‏العابدین مراغه ‏ای ۱۳۵۳؛ یکانی آذر ۱۳۸۴، ۱۶۶

[۱۰]. یکانی آذر ۱۳۸۴، ۱۶۷

[۱۱]. سیاحت‏نامه ابراهیم‏ بیگ به نقل از بابک ۱۳۸۴، ۲۴۱

[۱۲]. اشاره کردیم که چنین مطلبی اساساً در سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیگ وجود ندارد و آقای مروارید این مطالب را از خود نوشته‏اند. امّا، اصل این داستان چیست که این مطلب هم در کتاب مراغه، به قلم آقای مروارید، آمده و هم در کتاب تاریخ بناب به روایت تصویر، به قلم آقای یوسف‌بیگ باباپور ساکن مراغه، به نقل از مروارید. اصل موضوع از این قرار است که در کتاب سیاحتنامه ابراهیم‌بیگ یا بلای تعصّب، اثر زین‌العابدین مراغه‌ای، (با حواشی و مؤخّرۀ باقر مؤمنی، نشر اندیشه، چاپ دوّم، ۱۳۵۳، صفحات ۲۲۴-۲۲۶) ابراهیم‌بیگ به هنگام عزیمت از مراغه به بناب در بین راه با شخصی به نام یحیی آشنا می‌شود. ابراهیم‌بیگ متوجّه می‏شود یحیی به هنگام خوردن آب مدام می‌گوید:«خداوند به ولیعهد عمر بدهد». وی علّت این دعا را از یحیی می‌پرسد و یحیی چنین نقل می‌کند:«روزی ما سه نفر [یحیی، فرج‌اللّه، عبدالاحد] به باغچۀ ابراهیم سلطان توپخانه رفتیم. فرج‌اللّه [فرزند زن دوّم خلیل سلطان] به شرب خمر معتاد بود. شیشۀ شرابی در بغل داشت. خورد تا تمام شد. سپس با التماس و زور، من و عبدالاحد را فرستاد [یعنی فرج‌اللّه آنها را فرستاد] به قریۀ «مهرآباد» که در نزدیکی باغ ایشان بود [باغ ابراهیم سلطان توپخانه]. اهالی دهکده جمیعاً عیسوی مذهبند که از آنجا شراب تحصیل کرده برای او بیاوریم. و…». موقع برگشت می‌بینند که فرج‌اللّه سوخته، و چند روز دیگر فرج‌اللّه می‌میرد. بعد از سه روز توپچی‌ها یحیی و عبدالاحد را می‌گیرند [ص ۲۲۶ سطر ۹] و می‌برند به «دارالحکومه» و… در دارالحکومه ابراهیم سلطان امر می‌کند گردن عبدالاحد را زده و یحیی را به زندان می‌اندازند. بعد یحیی با پرداخت پول آزاد می‌شود و فرار می‌کند. بعد از قتل عبدالاحد، ابراهیم سلطان به تبریز می‌رود و به ساعد‌الملک عارض می‌شود. آن هم حالات را به عزیز خان سردار می‌گوید. عزیز خان کلمه می‌کند دو نفر آردالی بروند «مراغه» او [= یحیی] را دست‌بسته بیاورند [ص ۲۲۷ سطر اوّل همان کتاب] و…».

کلّ موضوع همین است و آقای مروارید موضوع را به گونه‌ای دیگر عرضه می‌دارد. امّا، دلایلی بر ردّ ادّعاهای ایشان وجود دارد:

نخست اینکه، آقای مروارید مهرآباد را محلّه نوشته در صورتی که در کتاب سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیگ، مهرآباد به نام قریه و دهکده آمده است.

دوّم اینکه، وقتی آنها را به جرم کشتن فرج‌اللّهِ سوخته در باغ ابراهیم سلطان توپخانه واقع در نزدیکی قریۀ مهرآباد دستگیر می‏کنند به «دارالحکومه» می‌برند. دارالحکومه در مراغه بوده و در بناب نایب‌الحکومه داشته است. یک قریه به نام مهرآباد نیز در شهرستان عجب‏شیر داریم. این قریه هم نمی‌تواند محلّ تحصیل شراب بوده باشد چرا که حدود ۵۰ کیلومتر با دارالحکومه مراغه یا باغ ابراهیم سلطان توپخانه فاصله دارد. رفت و برگشت به آنجا منطقی نبود و بیش از یک روز وقت لازم داشت. جایی که در خود مراغه و اطراف آن می‌توانستند شراب تهیّه کنند و بیاورند، نیازی برای رفتن به جاهای دیگر و دورتر نبوده است.

سوّم اینکه، توپخانه و توپچی در مراغه بود و در بناب توپخانه وجود نداشت؛ و در تاریخ بناب شخص والامقامی به نام ابراهیم سلطان یا خلیل سلطان وجود ندارد.

چهارم اینکه، عزیزخان سردار امر می‌کند که یحیی را از مراغه دست‌بسته به تبریز بیاورند (ص ۲۲۷، سطر ۱). پس معلوم می‌شود تمامی این اتّفاقات در مراغه رخ داده و باغ ابراهیم سلطان نیز در نزدیکی مراغه بوده است.

پنجم اینکه، در مراغه مسیحیانی سکونت داشتند و اکنون نیز کلیسای مسیحی‌ها در خیابان ارمنستان مراغه باقی است.

ششم اینکه، در کتاب سیاحت‌نامه نوشته شده که «اهالی دهکده جمیعاً عیسوی مذهبند». امّا، در محلّۀ مهرآباد بناب در زمان ابراهیم بیگ (زمان قاجار) اثری از کلیسا یا خانواده‌های ارمنی، چه در اقوال مردم و چه در میان آثار تاریخی، دیده یا شنیده نشده است چه رسد به اینکه تمام اهالی محلّه عیسوی مذهب بوده باشند.

هفتم اینکه، با توجّه به وجود مسجد جامع مهرآباد در محلّۀ مهرآباد بناب، با تاریخی ۵۰۰ ساله از دورۀ صفوی، منطقی به نظر نمی‌رسد که در این محلّه مشروب درست کرده و فروخته باشند و جناب آقای مروارید این موضوع را بعد از ۵۰۰ سال کشف کنند.

هشتم اینکه، با توجه به قرار داشتن باغ ابراهیم سلطان، توپخانه و مکان دارالحکومه در مراغه و نیز سکونت ارامنه در این شهر، به احتمال قریب به یقین مهرآباد مذکور همان قریۀ پهرآباد، بین جادّۀ مراغه به بناب در نزدیکی شهر مراغه، است. امکان دارد واژۀ مهر، مانند بسیاری از اسامی دیگر، به مرور زمان و در اثر تلفظ مردّم، به پهر تبدیل شده باشد. در لغتنامۀ دهخدا نیز «پهر» به جهودان، همان پیروان حضرت موسی، تعبیر شده است.

نگارندۀ حاضر خود در سال ۱۳۷۰ بقایای کلیسایی را در پهرآباد در سمت جنوبی پایین‌دست قریه (رو‌به‌روی ادارۀ مخابرات پهرآباد، پایین‌دست ریل راه‌آهن) در میان خانه‌ها دیده و چند عدد  لاله (شمعدان سفالی) را از این کلیسا به ادارۀ میراث فرهنگی مراغه تحویل داده است.

[۱۳]. مروارید ۱۳۶۰، ۷۲

 

دیدگاه ها