نمایش نوار ابزار

خاطره ای از دو عتیقه فروش در بناب، سال ۱۳۶۸

مجسمه زیر خاکی بیرون آمده از روستای سرج ( دوره اشکانی = عکس علی اصغر بالغ )

️ – خاطره ای از دو عتیقه فروش در بناب . ( قسمت اول ) .

◀️ – سال ۱۳۶۸ در اداره میراث فرهنگی مراغه بودم ، اطلاغ پیدا کردیم که شخصی به هنگام پی کنی ساختمانش ، واقع در روستای سرج که آن زمان از توابع شهرستان بناب بود،  مجسمه ای از زیر خاک بیرون آمده است و صاحب خانه آن را برداشته و قصد فروش دارد .

بعد از آگاهی برحسب وظیفه اداری ، دو نفر از همکاران گارد حفاظت از آثار تاریخی را برای تحقیقات محلی و کسب اطّلاعات بیشتر به محل فرستادیم .  صاحب مجسمه موضوع را در روستا گفته بود و در پی مشتری  می گشت .

👈  آن زمان میر حسین موسوی نخست وزیر بود،   طی بخشنامه ای اعلام کرده بود که هر کس اشیاء فرهنگی را از ملک شخصی خود بر حسب تصادف پیدا کند و در اولین فرصت او را به دولت تحویل دهد ، تا دو برابر قیمت کارشناسی  وجه آن را به یابنده پرداخت می کند ، اما اگر به قصد فروش جایی را حفاری کند ، برابر قانون مجازات خواهد شد . این بخشنامه در راستای جلوگیری از خروج اشیاء فرهنگی به خارج از کشور و جمع آوری آن در موزه های ایران صادر شده بود .

همکاران بعد از تحقیقات به درِ خانه صاحب مجسمه رفته،  ضمن تشریح موضوع و محتوای بخشنامه دولت،  تشویق می کنند که مجسمه را از طریق قانونی به اداره میراث فرهنگی تحویل دهد، . متاسفانه ایشان بشدت موضوع را تکذیب و قبول نکرده بود ، بار دوم یک هفته بعد با واسطه ای به درِ نامبرده رفته و ایشان همچنان مورد را تکذیب می کنند .

◀️ – چند ماهی نگذشته بود که از کمیته نظامی وقت بناب با اداره تماس گرفته و موضوع کشف یک مجسمه و دو عدد سکه را به هنگام خرید و فروش در مغازه ای واقع در پاساژ مهدیه بناب خبر  دادند، در این ارتباط سه نفر باز داشت و پرونده مقدماتی در این خصوص تشکیل و درخواست کارشناس باستانشناس کرده بودند . آن زمان به جای شهربانی ، کمیته  تشکیل شده بود ،  محل آن واقع در خیابان باهنر روبروی فروشگاه شفق فعلی بود . برحسب وظیفه از استان ،  یک نفر کارشناس جهت اعلام نظر تقاضا کردیم . ( ادامه دارد)

 

️ – خاطره ای از دو عتیقه فروش در بناب . ( قسمت دوم ) .

 ◀️ – پیرو در خواست کارشناس باستانشناس از اداره کل میراث فرهنگی جناب آقای قندگر به منطقه آمد و ضمن  بررسی اشیاء فرهنگی تازه کشف شده که در اختیار کمیته بود و محل کشف را بررسی و مجسمه را اصل و  مربوط به دوره اشکانی تشخیص و کتباً اعلام نظر فرمودند .  مجسمه و سکه های کشف شده از روستای “چله غار” بناب،  تا کسب تکلیف نهایی به بانک ملی بناب تحویل داده شد .

 پرونده  متهمین بعد از طی مراحل قانونی  محکوم به شلاق و زندان شدند. صاحب مجسمه را به دلیل سادگی و شغل کشاورزی در روستا، با یک تعهّد محضری و اینکه به کمیته اطلاع داده بود، با تخفیف و با گرفتن تعهّد محضری آزاد شد.

  بقیه خودشان می گفتند در کمیته ما را سکّه کرده بودند ، نزدیک بود سکته کنیم ، این محکومیت دومی اضافه است .

🙈 –  وقتی کارشناس محل کشف مجسمه را بازدید می کرد فرصت را غنیمت شمرده و از صاحب مجسمه که در روستا بود کناری کشیده و پرسیدم ، بزرگوار ما قانونی برحسب وظیفه تا درِ خانه شما آمدیم ، دولت به دو برابر قیمت روز می خرید ، چرا آن زمان ندادی  و انکار کردی و امروز گرفتار شدی؟.

     گفت بیچاره شده ام ، زندگیم به هم خورده ، داستانش طولانی است. در این میان کارشناس اداره نیز وارد صحبت شد.

 صاحب مجسمه گفت در حیاط خانه کار می کردم که صدایی از کوچه می آمد، کهنه فَرش می خرم ، کهنه مس می خرم و کهنه جات می خرم .

     این صدا از درب خانه من دور نمی شد اینگار صفحه گرامافون به سوزن افتاده باشد هی تکرار می کرد و جایی هم نمی رفت ، بعد از مدتی حوس بر من غلبه کرد،  بیرون آمدم دیدم دو نفرند یکی را شناختم اهل روستای “چله غار” بناب بود،  دیگری بنابی بود او را نمی شناختم . بعد از سلام گفتم من یک مجسمه کوچکی دارم  می خرید؟ ، گفت برو بیار نگاه کنیم . امّا امروز ما دشتی نکرده ایم اهالی روستا نمی دانم کجایند ؟ گفتم فصل کار است هر کدام دنبال کاری رفته اند.  گفت خسته ایم اگر چایی داری یک استکان برای ما چایی بیآور ، گفتم تشریف بیاورید خانه تو حیاط به نشینیم ، کوچه خوب نیست ، گفت آره این خوبه، آمدند خونه و  و در گوشه ای از حیاط نشستیم، من رفتم داخل هم چایی  آوردم و هم مجسمه را ،!!

 گفتم  من یک سال پیش به هنگام پی کنی اتاق خانه ام از همین حیاط  پیدا کرده ام ، بعضاً بجای چکُش استفاده می کردم ، هنوز جای میخ ها دیده می شود .

 👈 می گفت از سادگی خودم بود در کافه روستا موضوع را به مردم گفته بودم  همه می دانستند،  صدا به گوش این “عتیقه چی” هم رسیده بود ، بعدا فهمیدم فقط به قصد خرید این مجسمه آمده بودند .

     وقتی آن مرد بنابی که بعدا فهمیدم عتیقه فروش است ، به دوستش گفت نه این چیزی بدرد بخوری نیست نمی خواهم ،  گفت چایتان را خوردیم چیز خوبی نداری بخریم ؟ پول خوبی می دهم ، گفتم نه همین دارم . دوستش گفت چه ضرری دارد مثل اینکه مس دارد بخر بیانداز داخل کهنه مس ها ، گفت نه مس هم نیست، نمی دانم شاید چدن باشد به درد من نمی خورد . دوستش گفت الان یک ساعته دو نفری اینجا ایستاده ایم کسی چیزی نیآورده می خواهی دست خالی ازاینجا برگردیم ؟ مگر بیکاریم ،  گفت  ۱۰ تومان بده بیانداز داخل وسایل ، گفت نه ارزش ندارد،!!

    گفت ، بگذار من یک ده تومان برایت ضرر بزنم ، عتیقه چی گفت ۱۰تومان را من به تو نمی دهم خود دانی .

   می گوید من گفتم نه نمی دهم حداقل بجای یک چکش استفاده می کنم .

تا یک ساعت اصرار از دوستش ، نخریدن از طرف  عتیقچی و  نفروختن از طرف من ، !! .

    نزدیک به یک ساعت چونه زنی کردیم ، از ۱۰ تومان شروع و در ۱۵۰۰ تومان معامله انجام پذیرفت . پولش را دادند و مجسمه را بردند.

👈  بعد از یک هفته یک نفر که اهل روستایی من بود، پیشم آمد گفت ،  فلانی جنست را الان در پاساژ مهدیه بناب به قیمت ۱۳۰ هزار تومان معامله می شود ، سرت کلاه گشادی  گذاشته اند ، گفت من به قیمت ۱۰۰ هزار تومان می خرم  اگر باور نداری بیا این ۵۰ هزار تومان پیش تو !! . بیا بریم جنست را بگیر و بفروش به من ( ادامه دارد) .

سکه های زیر خاکی بیرون آمده از روستای سرج ( دوره اشکانی = عکس علی اصغر بالغ )

 

خاطره ای از دو عتیقه فروش در بناب . ( قسمت سوم ) .

◀️ – می گفت ، دوست روستاییم، رو به من کرد و گفت، بیا سوار شو با ماشین ببرم بناب جنست را بگیر و بفروش به من .  اول خیال کردم دروغ می گوید ، ۵۰ هزار تومان را برداشتم گذاشتم جیبم ، برایش گفتم اگر دروغ بگویی این ۵۰ بر نمی گردد، گفت حاضرم همه اش را بدهم ، متوجّه شدم مسئله جدی است ، خیلی ناراحت شدم که در خانه من سرم کلاه گذاشته اند ، مرا سوار ماشین کرد و سریع رسیدیم بناب جلو بازار مهدیه مرا پیاده کرد و گفت داخل آن مغازه جمع شده اند و معامله می کنند .

     وارد مغازه چه شدم،  با دیدن من سکوت مطلق حاکم شد ، یک صندلی برایم دادند و نشستم ، داشتم سکته می کردم ، سکوت را شکستم و رو به خریدار بنابی کردم و گفتم ، مجسمه مرا بده ، شما سرم کلاه گذاشتید، ؟

گفت از چه داری صحبت می کنی ؟ گفتم همان مجسمه ای که ۱ ساعت درِ خانه من “جار” می کشیدی و ۱ ساعت در حیاط خانه ام طول کشید تا آن مجسمه را با هزار ترفند و کلک از من بخری .

 گفت  هر کسی به تو چیزی گفته دروغه ، جنست را در میان اوراق دادم رفت .

گفت اگر ندهم چه می کنی ؟ ، گفتم  شکایت می کنم ،  گفت اولا مدرکی در دست نداری ، دوم خودت گیر می افتی ، مگه نمی گویی من مجسمه را از زیر خاک بیرون آوردم و فروختم این سخن خود جرم است .  سوم، هر جا کوه بلندی می شناسی برو دستت را بگذار آنجا ،  یعنی (هر کس را بزرگ می دانی برو باو بگو ) .

     بلند شدم بی تفاوت آمدم بیرون ، خیال کردند منصرف شده ام .  یک راست رفتم به کمیته و جریان را  آن طور که اتفاق افتاده  بود  برای آن ها تعریف کردم .

 مسئول کمیته بعد از شنیدن صحبت هایم،  من به همراه چند مامور آمدیم  مغازه، راستی حسابی ترسیدند ، چیزی را چه در خواب تصوّر نمی کردند، به عیان می دیدند ، دلم خنک شد . مامورین مغازه را تفتیش و بعد از بازرسی ، مجسمه و سکه هایی که از روستای “چله غار”  کشف شده بود پیدا  کردند و متهمین را باز داشت و مرا هم با ضمانت آزاد کردند .

    بعد از مدتی با بررسی پرونده متهمین ، حکم نهایی صادر و نماینده  میراث فرهنگی اشیاء را از بانک ملی بناب تحویل و الان در موزه آذربایجان نگهداری می شود .

👈 سه سال از این موضوع گذشت، تا اینکه یک روز در اداره میراث فرهنگی مراغه نشسته بودم که دیدم ، صاحب مجسمه به اداره آمد اما هم پیر و هم مریض  شده بود.

احوالش را جویا شدم، گفت مپرس ، مجسمه از دستم رفته،  به مدت طولانی از کارم ماندم ،  خانواده ام ازمن روی برگردانیده و هم اعصاب و سلامتیم دچار مشکل شده ، گفتم مگر چه شده ؟!! .

گفت در دادگاه به دلیل اینکه من یک روستایی ناآگاه بودم با یک تعهد محضری مرا آزاد کردند ، اما در روستا مردم بیکار مرا ول نمی کردند، هر روز یک حرفی ، یک خبری ، یکی می گفت آن مجسمه ۵۰۰ میلیون تومان ارزش داشته چرا فروختی ، یکی می گفت از مرز ترکیه خارج کرده اند ، یکی می گوید نسل اندر نسل از بی پولی و نداری خلاص می شدی ، و…. واقعاً خواب از چشمام پریده ، زندگیم به هم ریخته ترا به خدا مجسمه من الان کجاست . ؟ ( ادامه دارد) .

 

خاطره ای از دو عتیقه فروش در بناب . ( قسمت چهارم ) .

◀ – صاحب مجسمه ادامه داد، ترا به خدا مجسمه من الان کجاست ؟.

 می گویند آخر برای ۱۵۰۰ تومان احتیاج داشتی خود را به آب و آتش می زدی برای فروشش؟ ،

 دیگری می گوید شانس یک بار درِ آدم را می زند،.!!! . این حرف ها و مجسمه روزگارم را به تباهی کشانده تا مغزم رسوخ کرده است.

 عرض کردم بزرگوار این مجسمه نیست که روزگارت را تباهی کشانده است . انتظاریست که از یک جسم بی جان و مرده، پول بادآورده را داری !!! ، فرض کنیم مجسمه در زمان خودش، یک شاه بود، الان چیز نیست جز تجسم یک مرده ، از مرده طلب پول بی جا داری .

 این ورقی ، تکه ای از کتاب تاریخ ماست ، اگر درسی گرفته باشیم .

 این من و ماییم که به او ارزش مادی می بخشیم ، هوس و عطش پولدار شدن از راه های غیر قانونیست .

 به نظرم زندگی مانند انسان دوپایه دارد، پول و انسانیّت.

 به عشق پول، زندگی را نباید تباه کرد .

 گفت پول مشکل گشاست ! در نداری برایم دارایست، یک درآمد است .

 او راست می گفت، اما راه روان سازی برای کسب درآمد و پولدار شدن، مانند جاده کشی و راه سازیست . حاکمیت باید راه درآمد صحیح را هموار سازد، نه این مجسمه بی جان . آبِ جویبار را میراب از چشمه باید روان سازد ، این مجسمه سراب است نه آب . مجسمه ی یک مرده ای بیش نیست ، حاجت از دولتِ زنده ، طلب باید کرد ، که دار و ندار ماها و درآمد یک کشور دست اوست، نه از این مُهره ی مرده دفن شده در زیر خاک . دزدان و افسونگر آدرس اشتباهی بما داده اند تا خود را در پشت این آدرس های غلط پنهان کنند .

 یادم می آید وقتی در کمیته بودیم ، از مسئول کمیته گرفته تا مامور ساده، از کارشناس میراث فرهنگی به تکرار می پرسیدند قیمت این مجسمه و سکّه ها چقدر می شود،؟ !!!.

 هرچقدر گفتیم عزیز بزرگوار ، این ها جنسشان مفرغ است و ارزش فرهنگی دارد و نه ریالی ، این گوشه ای از تاریخ کشور ماست ، اما چیزی حالیشان نمی شد .

 چقدر راست می گویند مشکل مردم ما فرهنگی است ، چه در میان این همه سبقت گرفتن های اختلاس با ارقام بزرگ اقتصادی، توسط برزگان اجرایی کشور، گم شده است .

👈 گفت ، مشکل من یکی دو تا نیست ، در خانواده جایگاه متزلزلی پیدا کرده ام ، هر روز ناراحتی است ، می گویند مگر تو گرسنه بودی، یک مجسمه چند صد میلیونی را مفت فروختی .

 او راست می گفت ، در جامعه ای که فرهنگ غالب مردم بر پایه مادّیات باشد ، پدر و مادر را با پول سنجند نه با فرهنگ و عاطفه !!!.

 (… در یکجایی، از عارفی خواندم ، نوشته بود ، پول خوب است اما میخش را به گِل بزن ، نه به دل …).

 گفت روزگارم شده این “ای کاش” ها و حرف های “اوباش ها”. شما وضع مرا می بینی .اگر با این ناراحتی و خیالات پیش بروم می میرم.

🙏 – راست می گفت حقیقتا مریض شده بود . خیلی تلاش کردم که او را به زندگی برگردانم ، اما نشد .

 گفتم بزرگوار به حرف های رنج آور مردم و درون خوری خود پایان ده ، فرض کن مجسمه ای در خانه شما پیدا نشده است ، به وضعیّت قبل کشف مجسمه برگرد و زندگی خود را مثل سابق ادامه بده . کاری هم از دست حقیر ساخته نیست ، همین که اداره از شخص شما بدلیل فروش مجسمه زیرخاکی و قاچاق فروشی ، شکایت نکرد کلی ارفاق بود ، اما بدان که مجسمه در موزه آذربایجان، به جمع شاهدان تاریخ زنده پیوسته است، نگران او مباش . بلند شد رفت ، اما برای همیشه‌. بعد از مدتی شنیدم به رحمت خدا رفته .

😳- چند مدتی از این ماجرا نگذشته بود ، دیدم یک کارشناس باستان شناس از تهران آمده ، ابلاغش را نشان داد ، از طرف سازمان میراث فرهنگی بود ، گفت آمده ام برای بازدید از محل کشف مجسمه و یک مورد مشابه دیگر !! ؟؟ (ادامه دارد) .

 

مجسمه زیر خاکی بیرون آمده از روستای سرج ( دوره اشکانی = عکس علی اصغر بالغ )

️ – خاطره ای از دو عتیقه فروش در بناب . ( قسمت پنجم – پایان

 ، طنز گونه است اما به خواندنش می ارزد) .

◀️ – تماس با تهران.

کارشناسی از تهران آمده بود برای بازدید محل کشف مجسمه و سکه ها در روستاهای سرج و چله غار، پرونده را مطالعه و موضوع  کشف مجسمه آنطور که اتفاق افتاده بود به کارشناس گفتیم .

    گفت باید به محل برویم ،  مورد دیگری هم وجود دارد که در محل باید بررسی شود .

بین راه کارشناس گفت یک نفر از روستا با تهران تماس گرفته  مثل اینکه “خجر”  قدیمی منقوش و زیر خاکی از ملکش پیدا کرده می خواهد برابر ضوابط به دولت بفروشد.

     اما کارشناس را بیشتر مجسمه و سکه های دوره اشکانی به منطقه کشانده بود .

👈  یک روستایی دروغگو !!

  آدم های دروغگو،  شناخت خوبی از قدرت راستگویی  ندارند !

     به تخصّص و کارِ کارشناسی هم اعتقادی ندارند ، بیشتر سوادشان “دروغ” ، “ریا” و “تزویر” است، هر تحقیر و زشتی دروغ را می پذیرند ، الّا زیبایی راستی را .!!!

     به روستا  که رسیدیم همکار تهرانی بعد از بازرسی محل کشف مجسّمه،  سراغ صاحب “خنجر” را گرفت ،  این آقای روستایی که خودش را بسیار انقلابی نشان می داد و ریش بلندی داشت،  چنین وانمود می کرد که انگار برحسب وظیفه شرعی به میراث فرهنگی اطلاع داده  و الّا ده ها مشتری خوب به سراغ این خنجر آمده ولی نفروخته است.    “خنجر” را که ادعا می کرد زیرخاکی است  به همراه آورده بود.

     دسته ی”خنجر” طلایی رنگ ، منقوش و مزیّن به انواع نگین های سنگی بود . مدت کوتاهی هم در زیر خاک خوابانده بود که بفهماند از زیر خاک درآمده .

   کارشناس خیلی ماهر ،   کاردان ، از شهر های کشور  اطلاعات جامع و  بسیار خوبی داشت.

    بی مقدمه ، یک نگاهی به او کرد و پرسید شما کارگرید ؟ ، گفت آری ، پرسید برای کارگری به طرف های زاهدان می روید ؟ ، جواب داد آری ، گفت مرد حسابی مگر در شهر خود،  یک چاقوی “بابای بناب” پیدا نکردی این را از زاهدان خریدی سوغاتی آورده ای ؟ ، این ها را از پاکستان می آورند و در زاهدان می فروشند،!!!!،   بِبر آنجا بفروش .

     مرد روستایی طلب کارانه ، با قیافه و قهر انقلابی از جنس خودش، گفت بده  بمن شما عتقیقه شناس نیستی. !! .

     گفتم راست  می گویی برادر ،  همکار ما انسان های عتیقه را بهتر می شناسه تا خود عتیقه .

     از خجالت سرش را انداخت  پایین و رفت . نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم

 👏 – این تشخیص درست  با این سرعت ، مرا به یاد سخن دوستی انداخت که می گفت .

    در سال های ۱۳۶۱ و ۶۲ در تبریز  بودم ،  بعد از دو سال اقامت خواستم لهجه ام را کمی شبیه به لهجه تبریزی ها کنم ،  لازم بود یکجایی آزمایش کنم ، به مغازه  تعمیرکار کفاشی رفتم  و دیدم تنهاست ، کمی هم مسن  بود ، فرصت را غنیمت شمرده  خواستم با لهجه تبریزی بگویم (برادر این کفش مرا واکس بزن) ، تا زبان باز کردم و گفتم “قَردَش”…….، گفت بنابی هستی ؟ !!!، به همین سرعت تشخیص !!

نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم .

گفتم جناب شما کفاشید یا زبانشناس ؟

خندید و گفت فعلا هر دو .  گفت لهجه بناب خیلی خوبه  چرا می خواهی عوض کنی ؟؟.

سپاس از حوصله  خوانش این نگارش ها.(پایان) .

علی اصغر بالغ ، بازنشسته میراث فرهنگی بناب ۴ / ۱۳۹۹

علی اصغر بالغ ، بازنشسته میراث فرهنگی بناب

 

دیدگاه ها